<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شب غوک </title>
<link>http://ghock.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 27 Sep 2009 17:52:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>برای حسین و تمام خاطراتمون </title>
<link>http://ghock.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;حسین خدا لعنتت نکنه، تو این گیر و دار دیشب اومده بودی تو خوابم. فکرشو کن توی خواب اونم خواب من که هیچوقت خواب نمی بینم. اونم چه روزی، روزی که سالگرد عقدتو جشن گرفته بودیم، بدون خودت و دور از چشم پرستو بدون تو هم خوش گذشت. مادرتم بود، مثه همیشه که بهت می گفتم مهربونو گرم، بابات هم بود و با حسین و سپیده چقدر به او شب کذایی و خاطرش خندیدیم. اون چند نفری هم که از او گاف من خبر نداشتند مطلع شدن ، اما بی خیال ما که &quot;شهره ایم به شهر آشوبی&quot; یه بارم اینجوری. به جاش خنده پرستو رو پعد از چند روز دیدم، بچه هام دیدن حسین، سپیده، احمد اقا، مهدی فراهانی، پژمان ….. ، بهرام، مجید و خیلی های دیگه، من که گذشتم از اسمشون تو هم بگذر از دونستنش. یه فیلم برای ساختیم با کمک آبجی خانم و نریشن اینجانب که بعد به سمع و نظرت می رسه. یه چیزم بگم خدایی نمی دونم اینها رو واسه چی دارم می نویسم، هیچ هدفی هم از نوشتم ندارم می دونمم که شاید هیچوقت نخونی اش اما یه چیزی بهم می گه که تو روزای سخت می تونم رو تو حساب کنم. مثه اون روز که داغون از حرفی که ……….. فلانی زده بود تو همینجا نوشتم که دوست دارم باهات حرف بزنم شاید اروم شم و تو لعنتی نبودی امروز هم که نیستی لعنتی. اما فکر نکن که فقط تو 209 داره به تو سخت می گذره اینجا ماها هم داغونیم، خاطره ها رو هی مزمز می کنیم که دردمون فراموش شه اما چه فایده که بیشتر می شه، یاد خاطرات شمال، شب سرقت جواد روح، برنامه ریزی برای روزای بی پرستو، قدم زدن با تو و پرستو تو بزرگراه مدرس و دیدن اون علف و ذوق تو و پرستو و خنده ما، خدا نگذره هنوزم که هنوزه به اون روز می خندم. البته گلایه هام سرجاشه، سر اونروز که ایده منو دزدیدی، دزد، از اونروز که نذاشتی بخوابم و ورداشتی ما رو بردی کوه و حتی اونروز که جیبمو زدی. با اینحال دلم برات تنگ شده و تنها یه چیزی بهت می گم که البته قبل از من شاملو گفته شاید کمک کنه درد تو تحمل کنی ، تحمل کنیم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای کاش آب بودم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گر می شد آن باشی که خود می خواهی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدمی بودن حسرتا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میان مرز ناممکن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی بینی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته مطمئنم که نمی بینی چون اونجا همس سنگه و سنگ اما بی خیال اینم می گذره با هم می گذرونیمش. &lt;/P&gt;راستی اینم بگم شرمنده شی. اینقد صدای بلند منو مسخره کردی اما اگه نبود این صدا دیشب کیک عروسیت تو اون همهمه بریده نمی شد. یادت باشه یکی طلبت </description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 17:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghock&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>ghock</dc:creator>
<guid>http://ghock.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghock.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;تو این وانفسا که قدرتمندا از پشت هر تریبونی &lt;STRONG&gt;شعر &lt;/STRONG&gt;می گن اعتماد به نفسم اونقد شد که منم شعری بگم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودم را گم کرده ام &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید کسی یافته باشد مرا  ان سوترها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لطفا به این نشانی پست کند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;تهران &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;شهر بزرگی که دلم برایش تنگ شده&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 15:13:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghock&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>ghock</dc:creator>
<guid>http://ghock.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احمق ها هنوز هستند </title>
<link>http://ghock.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; بازداشت های خودسرانه - بی اطلاعی از زندانیان- بازداشتگاههای قرون وسطایی- شکنجه- اعتراف گیری- دادگاه های فرمایشی و تیراندازی و کشتار چقدر شباهت است بین آنهایی که می خواهند فقط و فقط خودشان حکومت کنند. بین آنهایی که می خواهند هر مخالف و مخالفتی را ساکت کنند. بین آنها که به لباس شخصی های قرمز پوش و سیاه پوش و یا ساده پوششان متکی اند. بین آنها که شبانه و مخفیانه بازداشت می کنند. بین آنها که یاران قدیم و جدید را بازداشت می کنند و بین آنها که دیکتاتورند و یا خیال دیکتاتوری در سر می پرورانند. زمانی دوستی می گفت با اینترنت و مجامع حقوق بشری و افزایش میزان تحصیلات و غیره عصر دیکتاتوری به این روش ها به پایان رسیده درست مانند عصر مستعمره داشتن قدرت ها اما معتقد بودم و هستم که عصردیکتاتورها شاید اما عصر حماقت ها هرگز. معتقدم تا وقتی احمق ها هستند لباس شخصی و بازداشت خودسرانه و تواب سازی هم خواهد بود. تنها تفاوت این است که مردم دیگر قبول نمی کنند. بنابراین توصیه می کنم اگر نخواندید به سراغ کتاب فوق العاده تب تند امریکای لاتین و مکتب دیکتاتورها بروید تا مستند بدانید که چرا دیکتاتورها شبیه هم اند به همان میزان حماقت و کودنی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما این جمله گاندی هم دوباره قابل خوانش است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ابتدا شما را نادیده می گیرند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد شما را به تمسخر می گیرند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سپس با شما می جنگند و در نهایت شما پیروزید &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 08:08:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghock&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>ghock</dc:creator>
<guid>http://ghock.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرح حال </title>
<link>http://ghock.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>هیچکس با &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;        هیچکس سخن نمی گوید&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 10:15:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghock&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>ghock</dc:creator>
<guid>http://ghock.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حمالان پوچی </title>
<link>http://ghock.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;حمالان پوچی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;مرزهای دشوار تحمل را شکستند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_&lt;/STRONG&gt; تکبير برادران!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; هم‌سرايان وحدت &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;با حنجره‌های بی‌اعتقادی &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;حماسه‌های ايمان خواندند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_ تکبير برادران!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;کودکان شکوفه &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;افسانه‌ی دوزخ را تجربه کردند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;_&lt;/STRONG&gt; تکبير برادران!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ما با نگاه ناباور&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;فاجعه را تاب آورده‌ايم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;هيچ‌کس برادر خطاب‌مان نکرد &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;و به تشجيع ما تکبيری بر نياورد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; تنهايی را تاب آورده‌ايم و خاموشی را &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;و در اعماق خاکستر &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;می‌تپيم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  حمالان پوچی شعری است از شاملو که تا به امروز در ایران انتشار نیافته است و احتمالا هم اجازه نشر نخواهد گرفت. به نظرم این شعر به خودی خود گویای خیلی چیزهاست و کمتر بشود برای آن تفسیری نوشت. به خصوص اگر این شعر را در این روزها بخوانیم. سالروز عروج شاملو و کشتار ازادیخواهانی که شاملو همواره آنها را می ستاید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ما بی چرا زندگانیم &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;آنها به چرا مرگ خود آگاهان &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و یا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;زمین را باران برکت ها شدن                      مرگ فواره از این دست است&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  اصولا شعر شاملو سندیت بخشیدن به تاریخ است. این شعر همگام با تاریخ اجتماعی ایران در طول بیش از سه دهه تاریخ روشنفکری و بیان خواست های آرمان گرایانه اش بوده است. گوشه های بسیاری از تاریخِ تاریکِ دوران خود را بروز داده است. جدال با قدرت و صداهای آحادِ مردم. روشن شدنِ واقعیت تاریخی آن چنان زیر بنای غیر قابل تغییری ست که شاملو همیشه به آن وفادار بوده است ، شاملو تمام کوشش خود را به کار می گیرد که برای بیان وضعیتِ سیاسیِ موجود استعاره سازی کند و مبنای این استعاره سازی گذر از سانسور است ، حتی گاه استعاره ها را معنی می کند پس برای شاملو هدف نوشتن بسی مهم تر از خود شعر است . شعر برایِ شاملو ابزاری ست جهت مبارزه ی سیاسی . فریادی که بتواند راه رهایی را نشان دهد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;STRONG&gt;پیشنها می کنم این چند شعر را دوباره بخوانید &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;سرود مردی که تنها می رفت &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;با چشم ها.....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;مرگ نازلی یا  مرگ وارطان &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;قناری گفت کره ما &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و البته این تکه از شعری که عنوانش یادم نیست اما می دانم تصویری است از سلول انفرادی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;حجم قیرین نه در کجایی        &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;                             نا در کجایی             &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;بی در زمانی و بی درمکانی &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;و انگاه احساس سرانگشتان نیاز کسی را به محبت جستن &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;         من هم اینجا هستم &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;روحش شاد &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 09:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghock&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>ghock</dc:creator>
<guid>http://ghock.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghock.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پيش از شما &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;به سان شما&lt;BR&gt;بي شمارها&lt;BR&gt;با تار عنكبوت&lt;BR&gt;نوشتند روي باد &lt;BR&gt;كين دولتِ خجسته‌ي جاويد، زنده باد&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 07:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghock&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>ghock</dc:creator>
<guid>http://ghock.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghock.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;اینک &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;چشمی بی دریغ &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;که فانوس اشکش &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;شوربختی مردی که تنها بودم و غمگین د را فریاد می زند &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;« خدا بهمون رحم کنه »&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Jun 2009 13:06:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghock&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>ghock</dc:creator>
<guid>http://ghock.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم برای ایران می سوزد </title>
<link>http://ghock.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مادرم مي گفت گريه براي مرد نيست، 9 سالم بود، وقتي كه دوچرخه مي خواستم و او نداشت كه بخرد، اما مي خواست كه باور كنم بعدا برايم مي خرد. آنروز نصيحتش را پذيرفتم، سينه اي جلو دادم و گريه نكردم. حتي با گوشه چادرش اشك ها را پاك كردم تا ديگران مردي را نبينند كه گريه مي كند. اما امروز در 31 سالگي باز هم گريستم، در بزرگراه مدرس گريستم. هاي هاي، آنقدر شديد كه ناگزير ماشين را به كناري زدم و از بد حادثه اين كناره جايي بود كه مردمي به انتظار تاكسي بودند. گمان كردند آنقدر انسانم كه  به خاطر نبودن تاكسي براي انها نگه داشته ام. به سمتم دويدن، اولي زني پا به سن گذاشته و دومي پسركي جوان كه احتمالا افغاني بود. سرم روي فرمان بود كه به شيشه زدند، با نگاهي متعجب كه اگر براي ما نگه داشته پس چرا در را باز نمي كند. اشك ها را كه ديدند احتمالا فهميدند انقدر انسان نشدم كه به خاطر هموطنان منتظرم ترمزي بزنم، پسرك با تحقير نگاهم كرد، در پس نگاهش خواندم كه مردهاي اين زمونه رو ببين مثه دخترا گريه مي كنند. زن اما ايستاد، ارام سوار شد و مادرانه نوازشي كرد. تعجبم را شناخت كه گفت پسرم همسن و سال توست اينجا نيست. چي شده؟ خبر بدي بهت دادند؟ دوباره گريه كردم و او هيچ نگفت، نه توصيه اي براي سكوت و نه به رخ كشيدن مردانگي ام و سنم كه انگار مانع گريستن است. چند دقيقه بعد دوباره سئوالش را تكرار كرد. گفتم نمي دانم. همينجوري دلم گرفته بود. نتونستم جلوي خودم رو بگيرم. شايد به خاطر شرايطه اين روزهاست، شايد به خاطر تحقيري كه در اين روزها نثارم شده، شايد به خاطر ندايي است كه ديروز در خيابان كشته شد و شايد به خاطر وطنم است. شايد به خاطر قسمت بدي ست كه نصيبم شده و بايد هر چند سال شاهد يك اقدام براي تغيير ساختاري در سياست كشور باشم، شايد براي اينكه ديروز ديدم ميان هموطنانم چقدر تنفر وجود دارد. شايد به خاطر ديدن جواني كه با باتوم پاي پيرمرد را ديروز در خيابان باستان شمالي له كرد. شايد به خاطر تمام شدن لذت راهپيمايي هاي سكوت هفته گذشته كه اوج لذت زندگي اجتماعي و مدني 30 سال گذشته ام بود. شايد هم از ترس است. ترس از بازداشت، ترس از باتوم خوردن، ترس از اين ترس فراگير در ميان همكارانم. ترس از رفتن با سيل بازداشت هاي اخير. نگاه كه كردم ديدم او هم گريه مي كند. من اما نپرسيدم چرا؟ تا محل كارش رساندمش و از هم خداحافظي كرديم. بدمن حتي يك كلمه ديگر در سكوت محض محض. شايد از ترس اينكه بازهم گريه كنيم. مادرم فريبم داد كه دوچرخه نخواهم اما امروز به خاطر آزاد نبودم گريستم. دلم براي ايران مي سوزد. براي خودم و خودمان اما بيشتر. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 09:03:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghock&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>ghock</dc:creator>
<guid>http://ghock.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بزرگترين دروغ ها،‌ پيش از انتخابات </title>
<link>http://ghock.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; سوم فوريه سال 1943 ميلادي راديو دولتي آلمان در گزارشي گفت « نبرد استالينگراد پايان يافته است. ارتش ششم با وفاداري به سوگند خود و به فرماندهي درخشان فيلدمارشال پاولوس تا آخرين نفس پايداري كرد. اما در برابر نيروي دشمن و تحت شرايط نامناسبي كه با آن مواجه بود از پاي درآمد». اين گزارش يك دروغ محض بود. خواست هيتلر اين بود كه سربازاش مقاومت مي كردند،    « صفوف خود را فشرده مي ساختند و با اتخاذ يك موضع خارپشتي خود را با آخرين گلوله مي كشتند» اما سربازان آلماني و مارشال پاولوس بدون هيچگونه مقاومتي در برابر نيروهاي ارتش سرخ تسليم شده بودند. اين خلاف ميل پيشوا بود و بنابراين دستور داد حقيقت را تا آنجا مخفي كنند كه او مي خواهد. «دروغ رسمي» دولت رايش سوم مشتي از خروار ه ، كه در دولت ها و نظام هاي ديكتاتور يا شبه ديكتاتور چگونه تفاوت فاحش ميان واقعيت و گزارش هاي دولتي در زمان هاي حساس شكل مي گيرد. در اين شرايط است كه به فرمان حاكمان حقيقت كشته مي شود تا تفاوت فاحش ميان عملكردها و واقعيات تغيير يابند. اين تناقض بزرگ دولت ها خودكامه است. آنها از يك سو به افكار عمومي احتياج دارند، چون در هنگامه راي گيري لازمه مشروعيت است و به گفته دوايت آيزنهاور « اين افكار عمومي است كه در جنگ و انتخابات پيروز مي شود» و از سوي ديگر براي آن اعتباري قائل نيستند چرا كه به گفته مك لوهان« افكار عمومي ذاتا محدوديت زا ست». بنابراين حقيقت كشي باب مي شود. افكار عمومي فريب داده مي شوند و ‍ژست هاي دموكراتيك شكل مي گيرند. دروغ به عنوان يك عنصر رسمي به رسانه ها كشيده مي شود و دولت ها حقيقت را مي كشند تا خود سر برآورند. حقايق مخفي مي شوند، شايعات قوت مي گيرند و دروغ هاي واقع نما چنان زيبا ارايه مي شوند كه هر ناظري را به مرز باورپذيري مي رساند. حقايق معمولا نخستين قرباني مبارزات پيش از انتخابات و جنگ در اين گونه نظام هاي سياسي هستند. يكي از شگردهاي اين دروغ سانان استفاده از تئوري « دروغ بزرگ» است. دروغي كه آنقدر بزرگ است كه در آن شبهه اي نيست. دروغي كه متاسفانه روزهاي اخير  در ايران بسيار شنيده مي شود. كاهش نرخ تورم به 14 درصد، تقاضاي ارايه الگوهاي مديريتي از سوي ما به كشورهاي جهان، عذرخواهي قدرت هاي بزرگ از ايران، جهش اقتصادي، جهش علمي و غيره. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اوتو فون بيسمارك نخستين صدراعظم آلمان می گه  &quot; &lt;STRONG&gt;بيشترين دروغ پردازي ها را مي توان پيش از انتخابات، در زمان جنگ و پس از شكار تجربه كرد».&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Jun 2009 08:31:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghock&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>ghock</dc:creator>
<guid>http://ghock.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می ترسم </title>
<link>http://ghock.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;به موسوي راي مي دهم، بدون شك، اما مي ترسم. از اين حرارت، از اين هجوم،از اين شور و از اين فريادها. از اين رنگ سبز بي منطق، از اين پايكوبي هاي شبانه و از رژها ، ريمل ها و رنگ موهاي سبز رنگ. از اين همه شوري كه شعور را كرخت كرده. من از ياس بعد از اين شور مي ترسم. از اين هجوم بي منطق براي زدودن بي منطقي اين چهار سال. از اين حمل ناآگاهانه بي منطقي در ميان هموطنانم تاريخم نشان داده كه در پس اين درياي مواج ويرانگر كويري است بس لايتناهي. تبديل ضربه پايكوبانه جوانان all star پوش به نظم چكمه پوشان پادگاني به آني اتفاق مي افتد. اتفاق افتاده و من از اين مي ترسم. رك تر بگويم به قول دوستي من از برخي از اطرافيان نامزد سبزمان بيشتر از احمدي نژاد مي ترسم. تضاد آنچه د رخيابان مي گذرد با آنچه در روزنامه جمهوري و خاطره نوشت هاي ديگري و اظهارات آن يكي در نشست خصوصي مي گذرد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Jun 2009 15:54:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghock&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>ghock</dc:creator>
<guid>http://ghock.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
