تبليغاتX
شب غوک - دلم برای ایران می سوزد

مادرم مي گفت گريه براي مرد نيست، 9 سالم بود، وقتي كه دوچرخه مي خواستم و او نداشت كه بخرد، اما مي خواست كه باور كنم بعدا برايم مي خرد. آنروز نصيحتش را پذيرفتم، سينه اي جلو دادم و گريه نكردم. حتي با گوشه چادرش اشك ها را پاك كردم تا ديگران مردي را نبينند كه گريه مي كند. اما امروز در 31 سالگي باز هم گريستم، در بزرگراه مدرس گريستم. هاي هاي، آنقدر شديد كه ناگزير ماشين را به كناري زدم و از بد حادثه اين كناره جايي بود كه مردمي به انتظار تاكسي بودند. گمان كردند آنقدر انسانم كه  به خاطر نبودن تاكسي براي انها نگه داشته ام. به سمتم دويدن، اولي زني پا به سن گذاشته و دومي پسركي جوان كه احتمالا افغاني بود. سرم روي فرمان بود كه به شيشه زدند، با نگاهي متعجب كه اگر براي ما نگه داشته پس چرا در را باز نمي كند. اشك ها را كه ديدند احتمالا فهميدند انقدر انسان نشدم كه به خاطر هموطنان منتظرم ترمزي بزنم، پسرك با تحقير نگاهم كرد، در پس نگاهش خواندم كه مردهاي اين زمونه رو ببين مثه دخترا گريه مي كنند. زن اما ايستاد، ارام سوار شد و مادرانه نوازشي كرد. تعجبم را شناخت كه گفت پسرم همسن و سال توست اينجا نيست. چي شده؟ خبر بدي بهت دادند؟ دوباره گريه كردم و او هيچ نگفت، نه توصيه اي براي سكوت و نه به رخ كشيدن مردانگي ام و سنم كه انگار مانع گريستن است. چند دقيقه بعد دوباره سئوالش را تكرار كرد. گفتم نمي دانم. همينجوري دلم گرفته بود. نتونستم جلوي خودم رو بگيرم. شايد به خاطر شرايطه اين روزهاست، شايد به خاطر تحقيري كه در اين روزها نثارم شده، شايد به خاطر ندايي است كه ديروز در خيابان كشته شد و شايد به خاطر وطنم است. شايد به خاطر قسمت بدي ست كه نصيبم شده و بايد هر چند سال شاهد يك اقدام براي تغيير ساختاري در سياست كشور باشم، شايد براي اينكه ديروز ديدم ميان هموطنانم چقدر تنفر وجود دارد. شايد به خاطر ديدن جواني كه با باتوم پاي پيرمرد را ديروز در خيابان باستان شمالي له كرد. شايد به خاطر تمام شدن لذت راهپيمايي هاي سكوت هفته گذشته كه اوج لذت زندگي اجتماعي و مدني 30 سال گذشته ام بود. شايد هم از ترس است. ترس از بازداشت، ترس از باتوم خوردن، ترس از اين ترس فراگير در ميان همكارانم. ترس از رفتن با سيل بازداشت هاي اخير. نگاه كه كردم ديدم او هم گريه مي كند. من اما نپرسيدم چرا؟ تا محل كارش رساندمش و از هم خداحافظي كرديم. بدمن حتي يك كلمه ديگر در سكوت محض محض. شايد از ترس اينكه بازهم گريه كنيم. مادرم فريبم داد كه دوچرخه نخواهم اما امروز به خاطر آزاد نبودم گريستم. دلم براي ايران مي سوزد. براي خودم و خودمان اما بيشتر.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:33  توسط مهدی افروزمنش   |