راستی ، یک گروه هم به اسم انجمن روزنامه نگاران مسلمان با صدور بیانیه ای اعلام کرده " خبرنگاران سراسط جهان نگران سلامتي اين خبرنگار هستند" که لازم می دونم بگم به عنوان یک خبرنگار ایرانی چنین نگرانی ندارم و بیشتر نگران سلامت خودم هستم که به جرم نیت سفر به کشور آمریکا ممنوع الخروج بوده و گذرنامه ام توقیف شده است. البته اگر این دوستان ما رو به خبرنگاری قبول داشته باشند.
یک سئوال ام دارم ، اگر چنین اتفاقی برای رییس جمهور ما می افتاد چه بلایی سر اون بخت برگشته می آمد؟
مردن امر ساده ای است
و از زندگی کردن بسیار آسان تراست
تمام خفقان مرگ
درمقابل یک شک
در مقابل یک حرص
در مقابل یک کینه
در مقابل یک عشق
هیچ است
مردن امر ساده ای است
و درمقابل خستگی زندگی
۱
خدایا، خدایا یه معجزه
برای منم یه معجزه بفرست مث ابراهیم
شاید معجزه ی من این باشه که اشتباه کرده باشم
برداشت غلط یا سوتفاهم
خدایا، خدایا یه معجزه
۲
دو هفته جهنمی رو از سر گذروندم
۳
هنوز مرددم
۴
کی می دونه چه حسی داری وقتی ظرف یک هفته می فهمی دو تا از دوستات که دست کم یکیشون در حلقه اول دوستانت به شمار می اومده ، بدترین نقل ها رو از تو پیش یک آدم تازه وارد عنوان کرده اند.
۵
حالا باید چکار کنی؟
بری جلوشون، تمام حرفاتو تف کنی تو صورتشون و در رو بکوبی به هم و بیای؟
بگی که حق نداشتند تصورات خودشون رو وقتی تو فرصت دفاع نداشتی به کسی بگن؟
داد بزنی که در قاموس هیچ رفاقتی نیست که کسی بعد از حدود 5 سال رابطه خانوادگی و نزدیک پیش یه تازه وارد در مورد تو مثه یه دشمن حرف بزنه؟
رگ گردنت و کلفت کنی و بگی بی انصاف این نفاق نیست که بعد از اونهمه مدت رفاقت نه جلوی روم که پشتم بزنی زیر همه چیز؟
رکیک ترین فحشا رو بدی و بگی عوضی، درسته که در عصر مدرن نون و نمک حرف تو قصه هاست ، اما ما که مدرن نبودیم. پس لااقل به حرمت تمام شب بیداری هامون، بازی هامون، مسافرتامون، گریه ها و خندهامون اینجوری حرف نمی زدی. می زدی توی گوشم اما اینکارو نمی کردی؟
صداتو بیاری پایین، توچشمش زل بزنی و آروم بگی حتی اگه حرفات درست هم بوده حق نداشتی با سواستفاده از عنوان " دوست نزدیک" رابطه من با کسی رو خراب کنی، داشتی؟
شاید هم اصلا نباید به روش بیاری، بازم بگید و بخندید، دعوتش کنی خونت، بغلش کنی، بهش زنگ بزنی، کاراشو رله کنی، کاراتو بهش بگی و مسافرت برین، اما همیشه پس ذهنت بدونی که این
آدمه همون که تو روت خندید و پشتت گفت .......................
۶
چقد دوست داشتم باهات حرف بزنم حسین. صبح زود که کل دیشبش از فشار ناراحتی خوابم نبرده بودُ ((کمی بغضم گرفته بود و حتی بدم نمیومد گریه کنم اما نشد. فهمیدم که گریه کردن یادم رفته. اینم از عوارض مرد بودنه)) . بریم مثه قدیمیا یه کله پاچه تو یوسف آباد بزنیم(( می دونی که همیشه گرسنه ام)) و بهم بگی بیخود کرده، اینا درست نیست، من باهاش حرف می زنم، اشتباه کرده، نه اصلا غلط کرده، اگه حرفات درست باشه منم باهاش قاطی می کنم، تو نواقص اخلاقی زیادی داری اما این وصله ها بهت نمی چسبه و من هی سیگار بکشم، غمگنانه بهت زل بزنم، حرفاتو نشنوم، چون استیصال تو روهم می بینم و تلاش مذبوحانت برای اینکه منو از این اتفاق دورکنی، به ژستای پدرانت که همیشه ازشون خندم می گرفت و در عین حال باهاش حال می کردم نگا کنم و بازم اون حس دوگانه رو تجربه کنم. بعد پیش خودم بگم نه بابا هنوز یکی دوتا آدم دورو ورم هستند. آدمایی که تنفرشون رو تو روت خالی می کنن اما پشتت که می رسن کسی جرات نداره تو خطابت کنه چون مثه دیالوگ فیلمای کیمیایی " رفیقتن" .
۷
اما لعنتی تو هم که نیستی
۸
خدایا، خدایا یه معجزه
برای منم یه معجزه بفرست مث ابراهیم
شاید معجزه ی من این باشه که اشتباه کرده باشم
برداشت غلط یا سوتفاهم
خدایا، خدایا یه معجزه
خودسانسوری مرگی است خودخواسته،از بیم «مثله شدن توسط دیگری». اما دردناکتر از این «فراموشی» است. رهآورد ناگزیر اندک زمانی خودسانسوری.
فراموشی آنچه قصد گفتن داشتی اما پیش از برملاشدن تیغ «آب نداده سر بریدیش». فراموشی و حافظهستیزی هدف اولیه هر سامانه سرکوبگری است. چرا که چنانکه روباه به شازده کوچولوی اگزوپری توضیح میدهد،آنقدر دورشدن است که بتوانیم بیواهمه در نزدیکی کاملش قرار گیریم. از همین روست که هاینریش هیلمر رهبر گشتاپو از کشتارهای اردوگاههای مرگ چنین یاد میکند: «برگی زرین از تاریخ ما که تا کنون نوشته نشده است و هرگز نیز نوشته نخواهد شد».
خودسانسوری نیز گامی است در این مسیر، آنقدر نگفتن و ثبت نکدن تا فراموشی کامل. مکانیزم فراموشی نیز در این پروسه کاملا واضح است،حقایقی که آنقدر گفته نمیشود تا بالاخره زیر حجم خاطرات و رویدادهای پس از آن کاملا مدفون شود، فراموش شده و روزی چنان از یاد میرود که دیگر نشانی از امروز ندارد.
و این یعنی افتادن در دام کسانی که «برگهای زرین تاریخ» خودساخته را چندان خوش ندارند. اما مگر نه اینکه فراموشی موهبتی خدادای که اگر نبود و قرار بود هر آنچه زیستهایم را پیوسته به یاد آوریم به خودکشی میافتادیم.
خیر،خودسانسوری «فراموشی» هست و «فراموشی» نیست و این دو بسیار متفاوتند. هست از آن رو که با ثبت نکردن «برگهای زرین تاریخ خودکامگان» آنها را حذف میکنیم و خودسانسوری نشانی از آن است،و نیست از آن جهت که لازمه «فراموشی» امکان یادآوری است. اصلا برای جلوگیری از تکرار هر فاجعهای که نیازمند فراموشی از جنس موهبت است، ثبت آن در حافظه تاریخی لازم است. در بزرگسالی با آتش بازی نمیکنیم چون در حافظه کودکیمان سوزش آتش را تجربه و ثبت کردهایم.
ازهمین منظر قابل درک است بریدن انگشت و بستن آن به تنه درختی که باید در آب انداخته شود، توسط زندانیان جزیرههای استالینی که معروف است حتی مرغان دریایی اطراف جزایر را برای جلوگیری از درز اخبار تیرباران میکردند. آنها با فراموشی مبارزه کردند با سانسور و چون قلم نداشتند از راه انگشت بریده خاطره خود را برای ساکنان حاشیه رودثبت کرده و بعد فراموش کردند. از این فراموشی چه باک که هرگاه بخواهند میتوانند به یاد آورند. بنابراین منظور دقیقا ثبت است برای جلوگیری از حذف و آنگاه آسایش فراموشی – موهبتگونه – با اطمینان به قدرت یادآوری. سالها بعد و در زمان خروشچف بود که آنها «گولاک» را فراموش کردند و نکردند.
فراموش کردند تا فجایع جدید با بار نیاید اما با هر بالا آوردن دستی خاطرات گولاک را به یاد آوردند. آنچنانکه یکی از همین زندانیان خاطرات خود از این دوران را اینگونه پایان داد: «مادر، آخرین وصیت را هم انجام دادم و قصه این سالها را نوشتم حالا اجازه میدهی فراموش کنم؟»
اینان کسانی بودند که سانسور شدند اما خودسانسور نه، که شاهدش همین ثبت کردههاست با قلم نشد،با انگشت بریده و بیشک چه رنجها که در این مسیر به جان خریدند. به راحتی میتوان گوشهای از این مصیبتها را در روایت نویسنده آلمانشرقی از خودکشی روشنفکران عصر کمونیستی این کشور ملاحظه کرد. فیلم «زندگی دیگران» بر اساس این واقعیت ساخته شده است.
این مصیبتها دقیقا تفاوت او بود با سایر روشنفکران هم عصر. نه آنکه آنهامصیبتی نکشیدند، که اتفاقا شاید بیشتر هم کشیده باشند اما مصیبتها معطوف به درون بود «خودسانسوری» و برای او معطوف به برون، مبارزه با سانسور نه معامله با آن از طریق خودسانسوری. او تنها ثبت کرد تا فراموش نشود و آنگاه فراموش کرد، چنانچه کتاب خاطراتش را تقدیم همان مامور مخفیای کرد که مسوول شنود مذاکرات وی با هر جنبندهای بود، حتی در خصوصیترین لحظات زندگیاش، در اتاق خواب.
اقدام او بر خلاف همقطارانش تبلور این ضربالمثل افغانی است که «اگر نمیتوانی حیوان را، شکار کنی مزاحم آسوده علف خوردنش که میتوانی بشوی».
* این یادداشت برای ویژه نامه سانسور انجمن صنفی روزنامه نگاران نوشته شد.
يك اتفاق جالب، يك فاجعه مطبوعاتي و يك بدبختي بزرگ رسانه اي . امروز صبح دست كم 4 روزنامه و يك خبرگزاري خودشان را به عنوان برترين غرفه پانزدهمين جشنواره مطبوعات كه ديروز خاتمه يافت معرفي كرده اند. روزنامه هاي ايران، جام جم ، همشهري و اعتماد و خبرگزاري فارس رسانه هايي هستند كه امروز اعلام كردند به عنوان برترين غرفه جشنواره مطبوعات معرفي شده اند. به واسطه حرفه ام پيش از اين بارها و بارها شاهد بودم كه مثلا گزارش يك جلسه عمومي در رسانه هاي مختلف عين هم كار شده اما به واقع كه اولين بار بود مي ديدم پنچ رسانه در يك روز خودشان را به عنوان برترين غرفه يك جشنواره معرفي مي كنند. به نظرم كه با اين اوصاف بايد فاتحه مطبوعات رو خوند. هر چي فكر مي كنم اين اتفاق يا ناشي از اشتباه فاحش خبرنگاران اين روزنامه ها و يا فاحش تر سردبيراني است كه ...........
تنها روزنه اميد در اين رويداد مي تواند اين باشد كه وزارت ارشاد در يك ابتكار چهاني اقدام به معرفي چندين غرفه برتر كرده باشد كه البته بازهم فرق نمي كند و همچنان بايد به حال فضاي رسانه اي كشور و وزارت مسئولش گريست. يك امكان ديگر هم وچود دارد كه من اسمش را مي گذارم شارلاتانيسم در مطبوعات .
اما يك نكته ديگر اين است كه تمامي اين رسانه معمولا به انحا مختلف براي خودشان نوشابه بازكرده و مي گويند كه حرفه اي ترين رسانه هاي كشور بوده و مطابق استانداردهاي جهاني كار مي كنند.
روزنامه هايي كه غرفه برتر شدند به روايت خودشان
جام جم: جام جم غرفه برتر پانزدهمين جشنواره مطبوعات و خبرگزاري ها شناخته شد
ايران: در اين جشنواره (( پانزدهمين جشنواره مطبوعات و خبرگزاري ها)) غرفه ايران به عنوان غرفه برتر انتخاب شد
همشهري: غرفه همشهري به عنوان غرفه برتر انتخاب شد
اعتماد: پانزدهمين جشنواره مطبوعات با معرفي غرفه روزنامه اعتماد به عنوان برترين غرفه به كار خود پايان داد.