از تلخی روزگار است یا شوخ طبعی چندش آورش که امید به بزرگترین دروغی تبدیل می شود که تنها باید آن را به دیگران توصیه کرد. توصیه ای که البته خودت می دانی تنها فریبی است از سر ناچاری. « درست می شود» و « باید به اینده امید داشت» گفتمان فریبکارانه این دوره است که« امیدوارم» زیاد به طول نیانجامد.
و پرسش اینجاست که به واقع این یاس از کجا ریشه گرفته است، از من- تو - ما و یا شرایط سیاسی حاکم بر این جامعه؟ عوامل این یاس فراگیر را در کدام حوزه باید جستجو کرد؟ به گفته سیاسیون در رکود سیاسی و یا به قول اقتصادی ها در حوزه افزایش تورم و اوضاع نابسامان درامد و مخارج یا شاید بنا بر تحلیل های امروزین اجتماع مدارها در نبود آزادی های اجتماعی و .....
هر کدام از این عوامل می تواند بخشی از پاسخ مسئله باشد اما موارد بسیاری را هم می توان در رد این دلایل به کار گرفت.
مثلا مگر همه افراد یا جوانهای این مملکت اهل سیاست و سیاست ورز هستند که رکود سیاسی بر روح و ذهن آنها تاثیر بگذارد. باور کنید همین چند روز قبل در جمعی که از دانشجویان دهه ۷۰ بودند با چنان بی خبری از واقعه کوی مواجه شدم که از تعجب ماندم اما با این حال همه یک درد مشترک داشتیم. نا امیدی.
تورم هم لااقل دهک بالای جامعه را چندان ازار نمی دهد اما به شهادت آخرین پژوهش دانشگاه علوم بهزیستی یاس و نا امیدی در این طبقه اتفاقا بیشتر از طبقات دیگر است. در کمرنگ بودن ادله نبود آزادی های اجتماعی هم همین بس که شب ها در خیابان فرشته یا جردن و ایام تعطیل در متل قو و جاهای دیگر اصلا جمهوری اسلامی رسمیت ندارد. همین امشب می توانید امتحان کنید یا نه پنجشنبه سری به باغهای لواسان بزنید تا ببینید برای برخی ازادی های اچتماعی نیز وجود دارد هر چند آنها هم مایوس اند. به خصوص جوانهایشان که ستاد مبارزه با مواد مخدر در این باره کار جالبی را به سرانجام رساند است.
با این اوصاف فکر می کنم درد ما درد فلسفی است. فلسفی نه از باب خواندن یا نخواندن کارهای اونامونا و نیچه و مارکس و ..... بلکه از این رو که در روزگار ما فلسفه ای برای زندگی وجود ندارد. یک هرج و مرج کامل است. در این شرایط هر عمل چه کتاب خواندنها و سیاست ورزیها و چه دختر بازیها و پسر بازیها تنها در همان زمان موجود معنا یافته و پس از ان فاقد معنا می شود. اصلا به همین خاطر است که نسل ما بی خاطره ترین نسل چند دهه است. یک خاطره جمعی که اکثریت آن را به یاد داشته باشند و به خاطر آن نمادهایی را پرارزش قلمداد کنند. مانند میدان شهدا برای نسل پیشا انقلابی- میدان آزادی و دانشگاه تهران برای انقلابی ها و شلمچه و خرمشهر و دوکوهه برای جنگنده ها . درست یا غلط این ها چسب آنها هستند، نقطه اتکایشان به زندگی و باعث سرافرازی خود در مقابل خود که بالاخره ما هم کاری کردیم. اما ما چی؟ تنها یک نمونه کوچک به عنوان دوم خرداد را در ذهن داریم که انهم چندان خودآگاه نبود؟
دقیقا به همین خاطر هم هست که من نسل خودمان را مرده می دانم. بدون خاطره، بدون هدف و بدون یک آرمان
میرای عزیز چون به دعوت تو نوشتم امیدوارم که اشتباه کرده باشم.
چه ملغمه ای ست میل نوشتن در هنگامه ای که می دانی به دردی نمی خورد- نمی خورم- نمی خوریم- نمی خورند- نمی............
و تو را
از شکست و مرگ
گزير
نيست.
من بامدادم
شهروندی با اندام و هوشی متوسط.
.
.
.
در شب سنگين برفی بی امان
بدين رباط فرودآمدم
هم از نخست پيرانه خسته
.
.
.
بامدادم من
خسته از باخويش جنگيدن
خسته ی سقاخانه وخانقاه و سراب
خسته ی کوير و تازيانه و تحميل
خسته ی خجلت ازخودبردن هابيل.
ديری است تا دم برنياورده ام اما اکنون
هنگام آن است که از جگر فريادی برآرم
که سرانجام اينک شيطان که بر من دست می گشايد.
.
.
اين جا قلب سالم را زالو تجويزمی کنند
تا سرخوش و شاد هم چون قناری ی مستی
به شيرين ترين ترانه ی جان ات نغمه سردهی تا آستان مرگ
که می دانی
امنيت
بلال شيردانه يی ست
که در قفس به نصيب می رسد،
.
.
عريان بر ميز عمل چاربندم
اما بايد نعره يی برکشم:
شرف کيهان ام آخر