تبليغاتX
شب غوک

اینک

چشمی بی دریغ

که فانوس اشکش

شوربختی مردی که تنها بودم و غمگین د را فریاد می زند

 

« خدا بهمون رحم کنه »

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:36  توسط مهدی افروزمنش   | 

مادرم مي گفت گريه براي مرد نيست، 9 سالم بود، وقتي كه دوچرخه مي خواستم و او نداشت كه بخرد، اما مي خواست كه باور كنم بعدا برايم مي خرد. آنروز نصيحتش را پذيرفتم، سينه اي جلو دادم و گريه نكردم. حتي با گوشه چادرش اشك ها را پاك كردم تا ديگران مردي را نبينند كه گريه مي كند. اما امروز در 31 سالگي باز هم گريستم، در بزرگراه مدرس گريستم. هاي هاي، آنقدر شديد كه ناگزير ماشين را به كناري زدم و از بد حادثه اين كناره جايي بود كه مردمي به انتظار تاكسي بودند. گمان كردند آنقدر انسانم كه  به خاطر نبودن تاكسي براي انها نگه داشته ام. به سمتم دويدن، اولي زني پا به سن گذاشته و دومي پسركي جوان كه احتمالا افغاني بود. سرم روي فرمان بود كه به شيشه زدند، با نگاهي متعجب كه اگر براي ما نگه داشته پس چرا در را باز نمي كند. اشك ها را كه ديدند احتمالا فهميدند انقدر انسان نشدم كه به خاطر هموطنان منتظرم ترمزي بزنم، پسرك با تحقير نگاهم كرد، در پس نگاهش خواندم كه مردهاي اين زمونه رو ببين مثه دخترا گريه مي كنند. زن اما ايستاد، ارام سوار شد و مادرانه نوازشي كرد. تعجبم را شناخت كه گفت پسرم همسن و سال توست اينجا نيست. چي شده؟ خبر بدي بهت دادند؟ دوباره گريه كردم و او هيچ نگفت، نه توصيه اي براي سكوت و نه به رخ كشيدن مردانگي ام و سنم كه انگار مانع گريستن است. چند دقيقه بعد دوباره سئوالش را تكرار كرد. گفتم نمي دانم. همينجوري دلم گرفته بود. نتونستم جلوي خودم رو بگيرم. شايد به خاطر شرايطه اين روزهاست، شايد به خاطر تحقيري كه در اين روزها نثارم شده، شايد به خاطر ندايي است كه ديروز در خيابان كشته شد و شايد به خاطر وطنم است. شايد به خاطر قسمت بدي ست كه نصيبم شده و بايد هر چند سال شاهد يك اقدام براي تغيير ساختاري در سياست كشور باشم، شايد براي اينكه ديروز ديدم ميان هموطنانم چقدر تنفر وجود دارد. شايد به خاطر ديدن جواني كه با باتوم پاي پيرمرد را ديروز در خيابان باستان شمالي له كرد. شايد به خاطر تمام شدن لذت راهپيمايي هاي سكوت هفته گذشته كه اوج لذت زندگي اجتماعي و مدني 30 سال گذشته ام بود. شايد هم از ترس است. ترس از بازداشت، ترس از باتوم خوردن، ترس از اين ترس فراگير در ميان همكارانم. ترس از رفتن با سيل بازداشت هاي اخير. نگاه كه كردم ديدم او هم گريه مي كند. من اما نپرسيدم چرا؟ تا محل كارش رساندمش و از هم خداحافظي كرديم. بدمن حتي يك كلمه ديگر در سكوت محض محض. شايد از ترس اينكه بازهم گريه كنيم. مادرم فريبم داد كه دوچرخه نخواهم اما امروز به خاطر آزاد نبودم گريستم. دلم براي ايران مي سوزد. براي خودم و خودمان اما بيشتر.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:33  توسط مهدی افروزمنش   | 

 سوم فوريه سال 1943 ميلادي راديو دولتي آلمان در گزارشي گفت « نبرد استالينگراد پايان يافته است. ارتش ششم با وفاداري به سوگند خود و به فرماندهي درخشان فيلدمارشال پاولوس تا آخرين نفس پايداري كرد. اما در برابر نيروي دشمن و تحت شرايط نامناسبي كه با آن مواجه بود از پاي درآمد». اين گزارش يك دروغ محض بود. خواست هيتلر اين بود كه سربازاش مقاومت مي كردند،    « صفوف خود را فشرده مي ساختند و با اتخاذ يك موضع خارپشتي خود را با آخرين گلوله مي كشتند» اما سربازان آلماني و مارشال پاولوس بدون هيچگونه مقاومتي در برابر نيروهاي ارتش سرخ تسليم شده بودند. اين خلاف ميل پيشوا بود و بنابراين دستور داد حقيقت را تا آنجا مخفي كنند كه او مي خواهد. «دروغ رسمي» دولت رايش سوم مشتي از خروار ه ، كه در دولت ها و نظام هاي ديكتاتور يا شبه ديكتاتور چگونه تفاوت فاحش ميان واقعيت و گزارش هاي دولتي در زمان هاي حساس شكل مي گيرد. در اين شرايط است كه به فرمان حاكمان حقيقت كشته مي شود تا تفاوت فاحش ميان عملكردها و واقعيات تغيير يابند. اين تناقض بزرگ دولت ها خودكامه است. آنها از يك سو به افكار عمومي احتياج دارند، چون در هنگامه راي گيري لازمه مشروعيت است و به گفته دوايت آيزنهاور « اين افكار عمومي است كه در جنگ و انتخابات پيروز مي شود» و از سوي ديگر براي آن اعتباري قائل نيستند چرا كه به گفته مك لوهان« افكار عمومي ذاتا محدوديت زا ست». بنابراين حقيقت كشي باب مي شود. افكار عمومي فريب داده مي شوند و ‍ژست هاي دموكراتيك شكل مي گيرند. دروغ به عنوان يك عنصر رسمي به رسانه ها كشيده مي شود و دولت ها حقيقت را مي كشند تا خود سر برآورند. حقايق مخفي مي شوند، شايعات قوت مي گيرند و دروغ هاي واقع نما چنان زيبا ارايه مي شوند كه هر ناظري را به مرز باورپذيري مي رساند. حقايق معمولا نخستين قرباني مبارزات پيش از انتخابات و جنگ در اين گونه نظام هاي سياسي هستند. يكي از شگردهاي اين دروغ سانان استفاده از تئوري « دروغ بزرگ» است. دروغي كه آنقدر بزرگ است كه در آن شبهه اي نيست. دروغي كه متاسفانه روزهاي اخير  در ايران بسيار شنيده مي شود. كاهش نرخ تورم به 14 درصد، تقاضاي ارايه الگوهاي مديريتي از سوي ما به كشورهاي جهان، عذرخواهي قدرت هاي بزرگ از ايران، جهش اقتصادي، جهش علمي و غيره.

اوتو فون بيسمارك نخستين صدراعظم آلمان می گه  " بيشترين دروغ پردازي ها را مي توان پيش از انتخابات، در زمان جنگ و پس از شكار تجربه كرد».

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 12:2  توسط مهدی افروزمنش   | 

به موسوي راي مي دهم، بدون شك، اما مي ترسم. از اين حرارت، از اين هجوم،از اين شور و از اين فريادها. از اين رنگ سبز بي منطق، از اين پايكوبي هاي شبانه و از رژها ، ريمل ها و رنگ موهاي سبز رنگ. از اين همه شوري كه شعور را كرخت كرده. من از ياس بعد از اين شور مي ترسم. از اين هجوم بي منطق براي زدودن بي منطقي اين چهار سال. از اين حمل ناآگاهانه بي منطقي در ميان هموطنانم تاريخم نشان داده كه در پس اين درياي مواج ويرانگر كويري است بس لايتناهي. تبديل ضربه پايكوبانه جوانان all star پوش به نظم چكمه پوشان پادگاني به آني اتفاق مي افتد. اتفاق افتاده و من از اين مي ترسم. رك تر بگويم به قول دوستي من از برخي از اطرافيان نامزد سبزمان بيشتر از احمدي نژاد مي ترسم. تضاد آنچه د رخيابان مي گذرد با آنچه در روزنامه جمهوري و خاطره نوشت هاي ديگري و اظهارات آن يكي در نشست خصوصي مي گذرد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:25  توسط مهدی افروزمنش   | 

کی می تونست باور کنه سپیده  وبلاگ نویس بشه. من که برام کمی سخت بود اما بالاخره اینجا ایرانه و تو هر روز می تونی شگفت زده بشی. یه روز با رای بالای خاتمی در خرداد ۷۶  یه روز با ترور حجاریان و روز بعد با مربیگری علی دایی و برکناری اش . بعضی موقعه ها هم با تلفن حسین قاسمی که با تو کاری نداره و همینجوری زنگ زده حالی بپرسه. امروز هم با وبلاگ نویس شدن سپیده. اما خب خوشبختانه امروز با خبر خوبی شگفت زده شدم . این شگفتی وقتی بیشتر و لذت بخش تر شد که متن خوبش رو تو وبلاگش خوندم. امیدوارم که ادامه داشته باشه تا ما هم به ارتباط با چنین خانمی متشخص و آشنایی با پدر محترم و خوش تیپشون افتخار کنیم. سپیده بهت تبریک می گم و به تو حسین قاسمی به خاطر این همسرت.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:12  توسط مهدی افروزمنش   | 

رویینه تنی که راز مرگش

اندوه عشق بود

 وغم تنهایی بود .

 ***

رییس جمهور من

 همیشه غبطه می خوردم که با تولد دیگرهنگامم عصر غول ها را از دست داده ام. عصر فرهاد، هدایت، مصدق، بازرگان، شاملو، گاندی و .....  اما امروز خوشحالم که در عصر تو زندگی می کنم. دوره ای که هنوز انسان را می توان دید. اکنون خوشحالم که برای آیندگانم خاطره ای قابل تعریف خواهم داشت همانند آنهایی که امروز از دوره غول ها برایم و برایمان می گویند

آقای رییس جمهور

به خاطر تمام لذتی که از زندگی در عصر شما نصیب من شد تمام احترامم را نثارتان می کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 14:46  توسط مهدی افروزمنش   | 

چرچيل، سياستمدار افسانه اي، روزي در اوج قدرت اعتراف کرد"  از دست این فقیر نیمه عریان مستاصل شدم و با اعطای استقلال به کشورش، از خودم و او شكست خوردم". نخست وزير امپراطوري بريتانيا در مورد گاندي سخن مي گفت. مرد سيه چرده اي كه تنها داشته اش از زندگي سه دست رداي سفيد رنگ، چندجلدكتاب، يك عينك و سندل هاي مندرسي بود كه همه جا را مي پيمود. در مقابل چرچيل، گاندي در واقع هيچ نداشت. حتي با استناد به تشخيص هاي تكنولو‍ژيك از ضريب هوشي بزرگان از دنيا رفته ، چرچيل در اين مورد نيز از گاندي پيش بود، اما با اين حال شكست خورد. او از گاندي شكست نخورد در مقابل بزرگي روح او زانو زد، تا اين گفته مايستر ايكهارت،‌ متاله آلماني ثابت شود كه طبيعت هر روز نشانه اي جديد از بزرگي خود را براي انسان فاش مي كند. گاندي به واقع فرزند طبيعت اينچنيني بود. با روح و نگاهي به همان عظمت. بخشنده اي كه هيچ نمي خواهد و انساني آرماني كه نيچه اينگونه تفسيرش كرده بود " آدمهاي كه گرفتن را مديون كننده تر از دادن مي دانند". گاندي نيز چون طبيعت خود را مديون مردمي مي دانست كه او را استفاده مي كردند نه مردم را مديون مواهبي كه از  خود برجاي مي گذاشت. چون زمين، تنش را بستر " هنگامه برداشت" كرد و مانند آسمان بزرگي اش را با دعاي خير براي قاتلش نشانمان داد. دريا را با جمله هايي چون ««من از جنايت بيزارم اما از جنايتكار نه. باید آن کس که بدی می‌کند را نیز دوست داشت. » برايمان معنا كرد و كوهستان ها را با "شادمانی نه در پیروزی که در مبارزه و رنج و تلاش در راه آن نهفته‌است. عدم خشونت، تحمل آگاهانه‌ي رنج است." معنايي دوباره داد. گاندي اگرچه گفت " من هيچ چيز تازه‌اي ندارم كه به جهانيان بياموزم" اما به واقع گونه اي از انسان را آموخت كه به گفته آرنولد توين بي"  راهی را به همه‌ي انسان‌ها نشان داد که تحولات بزرگ را با آن عملی کنند، بدون اینکه به خشونت روی آورند. شاید خود گاندی متوجه نبود که این کار بزرگ را در عصر اتم انجام می‌دهد، لیکن چنین بود... علاوه بر این باید به عظمت روح وي توجه نماییم؛ او به ملت هند آموخت که برای کسب استقلال با بریتانیا مبارزه کنند، بدون اینکه از آنها نفرت داشته باشند.

گاندي انساني بود كه "نسل‌هاي آينده به سختي باور خواهند كرد كه چنين انساني از جنس گوشت و خون بر روي اين كره‌ی خاكي مي‌زيسته ‌است". كسي كه نشان داد مي تواند بدون چشمداشتي براي مقام و پول مبارزه كرد، كسي كه پس از استقلال هند از پذيرفتن هر گونه سمتي خودداري كرد، انساني كه به واقع بر انسان عشق مي ورزيد و معتقد بود « عشق ورزیدن به کسانی را که ما را دوست می‌دارند، عدم خشونت نیست، بلكه این مهم تنها زماني تحقق می‌یابد که کسانی که از ما نفرت دارند را دوست بداریم. می‌دانم که عمل کردن به این قانون بزرگ محبت چقدر دشوار است. اما آیا انجام تمام کارهای بزرگ دشوار نیست؟.»

او انساني بود كه در زندگي‌اش پنج مرتبه به زندان افتاد، سه بار تا سرحد مرگ کتک خورد، و سرانجام درحالی که در اوج قدرت بود با نام "راما" و تكريم قاتل خود چشم از جهان فروبست. چقدر زيباست انسان بودن با وجود افرادي چون گاندي، ماندلا، لوتر و .......

سالروز مرگ گاندی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:50  توسط مهدی افروزمنش   | 

سفر استانی آقای رییس جمهور

این آقا در سال ۱۹۸۹ در جریان تظاهرات معروف میدان تیان آن من در حالی که از خرید باز می گشت با ایستادن در مقابل تانک های نظامی برای دقایق طولانی حرکت آنها را متوقف کرد. از سرنوشت او بعد از این روز دیگر اطلاعی به دست نیامد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 10:53  توسط مهدی افروزمنش   | 

دولت نهم جمهوری اسلامی ایران تا به امروز که همه چیزش رو باخته اما با اینحال فکر می کنم دیشب و سر برنامه نود با اون اقدام ............ در اخلال سیستم مخابراتی حثیتش رو هم باخت. بعید می دونم  اون کسی که دستور این کار رو داده به عواقب اخلاقی این اقدام آگاه نبوده باشه. اون مطمئنا می دونسته که مردم خواهند فهمید  این کار عمدی بوده اما پرسش اینجاست که پس چرا این کار رو کرد.اینجا همون جایی که گمان می کنم باید به اون توجه بسیار جدی داشته باشیم. حرکت اس ام اسی چند هفته قبل دلیل این تصمیم انتحاری دولتیان بود. این می تونه قابل توجه دوستانی باشه که معتقدند اصلاحات در این کشور باید در سطح ساختارها صورت بگیره و طبعا اعتراضات هم باید متناسب با این هدف باشه. اما نود گیت نشون داد که با چه ابزار بی هزینه ای می شه دیکتاتورها رو به یک استریتیز سیاسی واداشت. در این واقعه ما تونستیم با استفاده از تجهیزات خود سیستم ، سیستم رو آنقدر بیازاریم که جلومون لخت بشه. بنابراین در موارد مشابه هم می تونیم مبارزه برای خواسته های بزرگمون را از سطح کوچک شروع کنیم.  توجه داشته باشیم قوانین و ساختارها وقتی تغییر می کنند که قلب و ذهن آدم ها تغییر کرده باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 12:5  توسط مهدی افروزمنش   | 

از همون بار اولی که ترانه اش رو شنیدم به " نمی دانم دلیلی" ازش خوشم اومد. بیشتر از شعری که گفته بود و بعد قالبی که برای بیان استفاده کرده بود. موسیقی راک. در مرحله آخر از صدای شاهین نجفی که به نظرم آدم دغدغه داری است و در این وانفسای موسیقی ایرانی کم یافتنی است. این علاقه به خصوص با شنیدن ترانه تقدیمی اش به آیدا سرکسیان که به مناسبت شاملو سروده شده بود دو چندان شد. در نهایت به این نتیجه رسیدم که شنیدن ترانه هاش ارزشمند حتی اگه از موسیقی و به خصوص سبک راک چیزی سر درنیاری. به نظرم که شما هم این تجربه رو از دست ندید شاید خوشتون اومد از این اعتراض موسیقیایی.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 19:6  توسط مهدی افروزمنش   |